تبليغاتX
تنها

تنها

کهنه عشق...


سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يه روياي کوتاهي دعاي هر سحرگاهي
شدم خام عشقت چون مرا اينگونه مي خواهي

من آن خاموش خاموشم که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم

تو غم در شکل آوازي شکوه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بيگانه مي خواهي
مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خود تر از مستي
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه مي خواستي

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر
نمي ترسم من از اغراق گذشت آب از سرم ديگر

سلام اي کهنه عشق من که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:35  توسط فاطمه  | 

خدایا...

تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه

من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده

به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا مي رم  کجاي جاده دلتنگه

مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

                                                    عبدالجبار کاکائی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:15  توسط فاطمه  | 

بیداری


تو رو تو گريه مي بوسم تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم چرا چشماتو مي بندي

بذاراين اخرين بوسه تمام باورت باشم
بذار فردا تو اين خونه  تو آغوش تو پيدا شم

نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داري

نمي دوني که آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني  که مي دونم نمي مونه

چه قد اين حس من خوبه همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب هوامو از تو مي گيرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:49  توسط فاطمه  |